فرات شرمگین از حسین است

در خود نمی بینم که ملک را به دیگری واگذارم!»

پس بریر نزد حسین بن علی(ع) باز می گردد و به او می گوید:« عمر سعد راضی شد که تو را به ولایت ری بفروشد!»
شب است و سیاهی صحرا را در بر گرفته است.
فرستاده حسین بن علی(ع)، ساعاتی قبل پیشنهاد او را برای صحبت و گفت و گو به عمر سعد رسانده است . و اینک در دل این سیاهی ، آن دو در مکانی در فاصله میان دو سپاه برای ملاقات با هم، حاضر شده اند.
حسین بن علی(ع) را در این ملاقات، تنها عباس بن علی و فرزندش، علی اکبر همراهی خواهند کرد و عمر سعد را تنها، فرزندش حفض و یکی از غلامانش.
و حال، عمر سعد رو در روی کسی ایستاده است که پاهایش را برای پیشروی بیشتر به سوی کاروان او یارای حرکت نیست! چه شب شیرینی خواهد بود، اگر این شب آخرین شب حضور آن ها در سرزمین کربلا باشد!
حسین بن علی(ع) لب به سخن می گشاید و می گوید: ای پسر سعد، از خدای پروا نداری؟ خدایی که معادت به سوی اوست. عزم پیکار با من کرده ای، حال آنکه مرا نیک می شناسی و می دانی که فرزند کیستم. بیا و این قوم را واگذار و با من همراه شو تا به خدای نزدیک شوی.
عمر، خانواده اش را بهانه می کند و دارایی و زمین هایش را و ترس از دست دادن جانش را و تنها ماندن فرزندش را…
پس حسین بن علی(ع) که او را بر تصمیم خود استوار می بیند، از جای بر می خیزد و می گوید: تو را چه می شود؟ که نمی دانی به زودی تو را در بستر خواهند کشت و در قیامت نیز رحمت خدا از تو دریغ می گردد و از گندم عراق جز اندک زمانی بهره نمی جویی!
سعد چه خواهد گفت در جواب این سخن که خبر از آینده او می دهد؟
و آیا این پاسخ عقیده ی واقعی اوست یا تنها برای اینکه جوابی به گفته حسین بن علی(ع) داده باشد؟
« اگر گندم نباشد ، جو ما را بس است!!»
پس اگر چنین است ، چرا در نامه اش به ابن زیاد، نتیجه مذاکره اش با حسین بن علی(ع) را اینگونه می نویسد:
« خداوند آتش را خاموش ساخت و پریشانی را بر طرف نمود. کار این امت را اصلاح کرد و حسین با من پیمان بست که از همانجا که آمده به همان جا باز گردد یا به یکی از سر حدات رود و مانند یک تن از مسلمانان باشد ( و کار به کار کسی نداشته باشد). در هر چه به سود مسلمانان است شریک آنان و در زیان آنان نیز همانند ایشان باشد یا به نزد یزید برود و دست در دست او گذارد و هر چه خود دانند، انجام دهند و در این پیمان، خشنودی تو و صلاح کار امت است…»
چه کسی باور می کند حسین بن علی(ع) که کاروانش را روانه این صحرای سوزان کرده است تا مجبور به مصالحه و دادن دست بیعت با یزید نشود، اینک با مذاکره ای چند ساعته به سوی شام برود!؟
حتی ابن زیاد هم می تواند با خواندن این پاسخ، لبخند رضایت بر لب آورد و شادمان گردد، پس از خواندن متن نامه می گوید: « این پاسخ یک خیر خواه و دلسوزِ به حال مردم است!»
و شمر بن ذی الجوشن هم در مجلس ابن زیاد حضور دارد، از جای بر می خیزد و می گوید: « آیا این رفتار را از عمر بن سعد می پذیری؟ حسین به سرزمین تو و ودر کنار تو آمده است ، به خدا سوگند که اگر او از این منطقه کوچ کند و با تو بیعت نکند، روز به روز نیرومندتر گشته و تو از دستگیری او عاجز خواهی شد. این را از او مپذیر که شکست تو در آن است! اگر او و یارانش بر فرمان تو گردن نهند، آنگاه تو در عقوبت و یا عفو آنان مختار خواهی بود.»
ابن زیاد، سخنان شمر را که سر کرده ی یکی از سپاهیانش است، می پذیرد و پاسخ می دهد: « پیشنهاد نیکویی است. رأی من نیز بر همین است .
ای شمر! نامه مرا نزد عمر سعد ببر تا به حسین و یارانش عرضه کند. اگر از قبول حکم من سرباز زدند، با آن ها بجنگد و اگر عمر سعد حاضر به جنگ با آن ها نشد، تو امیر لشکری، گردن عمر سعد را نیز بزن و نزد من بفرست!»

 

منبع موسسه فرهنگی عاشورا

/ 0 نظر / 14 بازدید