آخرین پنجشنبه...

روزها نو نشده ، کهنه تر از دیروز است

گر کند یوسف زهرا نظری ، نوروز است

 

لحظه ها در تپش تاب و تب آمدنش

آسمان چشم به راه قدمش هر روز است

 

ای خدا کاش شود سال نوام عید فرج

که نگاهم نگران منتظر آن روز است

سالهاست که عادت کرده ایم به دوری از حس پرشور بودن در کنارتان ، آقا. امسال هم به آخرین پنجشنبه سال رسیدیم ، ولی باز هم چشممان در انتظار دیدارتان بر درگاه جمعه خشک شد و نیامدی . 

چه حس دلگیری دارد غروب پنجشنبه  و چه دلگیرتر است آخرین پنجشنبه سال و ندیدن گل روی شما .

 می دانم که چشمانمان با وجود انبوه پرده های گناه ، یارای دیدن شما نیست.ولی آقا دلم بدجور در فراغتان گرفته و بارانیست  هر روز به اشتیاق ظهورت و مقدمه سازی برای آن از خواب برمی خیزم ، ولی چه سود که پایان شب با کوهی از شرمندگی و خجلت سر بر بالین خواب می سپارم ، چرا که با فکر کردن به گناهان روزم ، شرمنده می شوم از رویت که نه تنها نتوانستم دلتان را با تلاشهایم شاد کنم ، که خون کردم بر دل صبورتان آقا . تکراری شده روزهای عمرم بی شما.شاید آیید و دلمان صفای رویتان را ببیند این کوله بار پر گناه مرا بس است ،چگونه حاضر شوم در پیشگاه معبودم ، در حالیکه مدیون تمامی صالحان و شهدا می بینم خود را ، بی آنکه توانسته باشم اندک ذره ای اجابتشان کنم

وقت استغاثه تان برای فرج فرا نرسیده ، خودت دعاکن آقا ، که خدا فرجتان را نزدیک گرداند وگرنه به دعای روسیاهی چون من حالا حالا ها هم باید این درد فراغتان بر دل شیعیان واقعیتان سنگینی کند.

اللهم عجل لولیک الفرج

/ 0 نظر / 11 بازدید