روز وصال ، روز دهم

 مگر بهانه خلقت، مادر و پدر او نبوده اند؟ آن یکی چهره اش را به سان یوسف می یابد و دیگری از صبر ایوب یاد کرده و مصائب این ایام را از مصائب ایوب افزون می داند…

و باز خموشی و سکوت بر کائنات حکم فرما می شود؛ چرا که امروز، روز آن واقعه عظیم است.
عده به شمار اندک گروه نور در مقابل عُده به ظاهر افزون لشکر تباهی، رویارو می شوند. کودکی آب طلب میکند، تیر خشم حقارت دودمان اموی، گلویش را می شکافد. جنون و سبعیت بر لشکر ظلم و تباهی چیره شده است. پیر از جوان و زن از مرد باز نمی شناسند. گمان برده اند میدان حقیقی کارزار اینجاست و فتح را به غلط در این معرکه می جویند. حیرت و بهت و اندوه بر کائنات حاکم است. پیری، جوانانه در معرکه حاضر می شوند و جانش را چونان فدیه ای ناقابل، قربان امام خویش می نماید. برادرزاده ی نوجوان، فرزند جوان رشیدی که سیمایش یادآور معجزه جاودان تاریخ است، او که از همه بیشتر به آن پیامبر امی و ختم رسالت شباهت دارد، آزاده مردی که در تاریخ دقایق عمر، طریق حق از ضلالت باز می شناسد و ساکن کوی نور می شود و آن دلاور تاریخ که تشنه لب، مشک پر آبی را حمل می کند تا بدانجا که برای رساندن آن به منزل، دستانش را هدیه می کند. سکوت، بهت و حیرت بر عرش حاکم است…
رهبر قبیله نور تنها مانده است. بر معرکه می آید و فریاد «هیهات مناالذله» اش را چنان سر می کشد که تاریخ را به لرزه در می آورد. چکاچک شمشیر و نظاره فرشتگان بر این همه عظمت.
تیری بر پیشانی و عمودی بر فرق سر و ملائک حیران از بازی تاریخ، چرا که فرق امام عدالت را نیز شمشیر تباهی و ستم شکافته بود و این بار در این بازی تلخ تاریخ، سر از تن امام آزادگی جدا می‌کنند.میدان معرکه که مملو از آن اجساد پاک و آسمانی است، عرصه سُم ستوران می‌گردد. فرشته ای ناخودآگاه صیحه می زند:
اف بر این همه رذیلت، اف بر این همه ستم.
خیمه ها در آتش می سوزند، کودکان و زنانی که از برترین خاندان خلقند، تن به اسارت می‌سپارند. آنان که عصاره و چکیده فضیلت انسانی اند، اینک اسیر لشکر رذیلت بشری گشته اند. زنجیر بر دست و پا، تازیانه بر تن و تحقیر و ستم و ناروا. و باز گویه همه اینها از زبان آن بانوی آسمانی که « ما رایتُ الا جمیلا » عرش به غلغله می افتد. فرشتگان، بی اختیار به سجده افتاده اند و این همه بزرگی را حرمت می دارند. خورشید از شرم، خود را پنهان ساخته است. ابرها بغض تاریخ را شکسته اند و گریه ابدی خویش را سر گرفته اند. کائنات و عرشیان، بار دیگر به عظمت خلقت خدایشان باور آورده اند و این، خورشید دیگری است که بر سر نیزه ها کلام خدا را می خواند. و امروز روز آن واقعه عظیم است…
یاران حسین(ع)، یک به یک با او وداع می‌کنند و به سوی معرکه جنگ می شتابند. به سوی قتلگاه غرق در خون! یک به یک می روند تا تنهایی و غربت، بیش از پیش بر این قافله سایه افکند.
همه رفته اند… حر، حبیب، مسلم، سعید بن عبدالله، ابو ثمامه، زهیر، شوذب، عابس، بریر و… همه رفته اند و اینک حسین بن علی(ع) مانده است و خیمه گاه و جمعی از جوانان هاشمی و جمعی از کودکان و زنان تشنه و اشکبار.
همه رفته اند و از آن ها، فقط تصویر آخرین نگاه در لحظه خداحافظی باقی مانده است.
همه رفته اند و هیچ یک بازنگشته اند! بی هیچ نشانه ای…
یا حتی اسبی که سوار بی سر خود را باز آورده باشد!
و تن ها در لا به لای تاخت و تاز ستوران به ذره های خاک پیوسته اند!
و حال، نوبت بازماندگان است.
نوبت به آن هجده نفری که خون حسین بن علی(ع) در رگ هایشان جاریست، می رسد.
علی اکبر(ع)، بزرگ ترین فرزند امام، به سوی پدر شتافته تا از او اذن میدان طلبد. حسین(ع) در هیاهوی جنگ، به سیمای فرزندش می نگرد و با چشمانی اشک بار سر به آسمان بالا برده و می گوید :«خداوندا! تو گواه باش جوانی را برای جنگ با کفار به میدان می فرستم که در جمال و کمال و خلق و خوی، شبیه ترین مردم به رسول توست. ما هر گاه مشتاق دیدار پیامبرت بودیم به او می نگریستیم! خداوندا! برکات زمین را از آن ها دریغ کن و جمعیت آن ها را پراکنده ساز و در میان آن ها جدایی افکن و امرای آن ها را هیچگاه از آنان راضی مگردان که اینان ما را دعوت کردند که به یاری ما بر خیزند و اکنون بر ما می تازند و از کشتن ما ابایی ندارند.»
و آنگاه، رو به سوی عمر سعد می کند و بانگ بر می آورد: «خداوند رَحِم تو را قطع کند و به کار تو برکت ندهد و کسی را پس از من بر تو مسلط گرداند که در بستر، سر از تنت جدا کند که تو قرابت من با رسول خدا را نادیده گرفتی!»
پس علی اکبر(ع) به سوی سپاه کوفه حمله می برد و در همان حال با صدایی بلند فریاد می زند: «این منم. علی پسر حسین. سوگند به خداوند که ما به پیامبر نزدیک تریم از شمر، این مرد پست! آنقدر شمشیر بر شما می زنم تا شمشیرم کج شود و تاب بردارد. شمشیر زدن جوان هاشمی علوی!امروز از پدرم حمایت می کنم تا پسر زنا زاده در میان ما حکومت نکند!»
علی اکبر(ع) به هر سو که شمشیر می برد، هیچ کس از دم تیغش به سلامت باز نمی گردد…
شمشیرها بر او فرود می آیند، اما سربازان از کشتن او امتناع می ورزند. علی اکبر(ع) را از خاندان مادر به بنی امیه نسبت داده اند. پس سربازان باید با نواده ای از بنی امیه مبارزه کنند! عمر سعد جلو می آید و او را صدا می زند : ای علی! تو با امیرالمؤمنین (یزید) خویشی داری. اگر بخواهی تو را امان دهیم. اما در پاسخ می شنود: خویشاوندی پیامبر سزاوارتر است که مراعات شود!
مرة بن منقد که از دلاوری و یکه تازی علی اکبر(ع) به تنگ آمده، می گوید: گناه همه عرب بر گردن من اگر این جوان بر من بگذرد و داغ او را بر دل پدرش نشانم!
و همین مرة است که با رساندن خود به علی اکبر(ع)، ننگ و بد نامی کشتن پسر حسین بن علی(ع) را به جان می خرد و او را از اسب به زیر می افکند!
پس از علی اکبر(ع) که حال، عمه اش زینب و خواهرانش بر تن آغشته به خون او شیون می‌کنند، نوبت قاسم(ع) است. قاسم(ع)، پسر حسن بن علی (ع) . همان که در شب قبل، هنگام سخن گفتن عمویش با اصحاب و یاران، از او پرسیده است: آیا من هم در شمار شهیدانم؟ و در جواب سؤال حسین(ع) که از او پرسیده مرگ در نظرت چگونه است؟ پاسخ داده: در کام من، شیرین تر از عسل!
قاسم(ع)، اینک، به نزد عمویش آمده تا از او اذن مبارزه گیرد. امام (ع) از فرستادن او، سر باز می زند. قاسم(ع) تنها چهارده سال دارد اما آیا در برابر بوسه هایی که او بر دستان حسین بن علی(ع) می زند تا رضایتش را برای حضور در میان جنگ جلب کند، می توان به راحتی گذشت؟
پس قاسم(ع)، امام را راضی می کند و با چشمانی اشکبار به سوی سپاه عمر سعد می شتابد. آیا برای او که به سوی آن شهد شیرین تر از عسل رفته است، راه بازگشتی هست؟ و یا حسین(ع) باز هم باید بر بالین پاره تن دیگری حاضر شود و او را از میان گرد و غبار و سم اسبان بیرون کشد؟! تا جوان نیمه جانی دیگری را در کنار علی اکبر(ع) که پیکرش را در نزدیکی خیمه اش خوابانده، بخواباند.  
و آنگاه در لحظه جان دادن او با چشمان اشک بار فریاد برآْورد:« به خدا سوگند بر عم تو سخت گران آید که تو او را بخوانی و اجابت تو نکند یا اجابت او تو را سودی ندهد.»
و پس از قاسم(ع)، نوبت پسران دیگر امام حسن (ع) ، ابوبکر، عبدالله و حسن است.
و پس از آن نوبت فرزندان امیر المؤمنین(ع)، عبدالله، عثمان، جعفر، ابوبکر، محمد و… عباس.
تشنگی بر بازماندگان و اهالی خیمه، غلبه کرده است. اسبی با سواری که مشک های خالی آب را بر دوش گرفته و از سد آهنینی که راه شریعه فرات را در محاصره دارد عبور نموده و خود را به آب زلال آن می رساند.
حال در کنار ساحل این رود، جوانی زانو زده و دست های پر از آب را بالا آورده و به آن خیره مانده است!
مگر لب ها تشنه، و آفتاب سوزان نیست؟
پس این درنگ برای چیست؟
و چرا آب از لا به لای انگشتان او دوباره به رود باز می گردد؟
سوار دوباره با اسب به تاخت رو به خیمه گاه می رود. آیا این مشک های پر، به تشنگان کربلا خواهد رسید؟
و آیا در بازگشت هم می تواند از صف آهنین سربازان کوفه عبور کند؟
مشک ها بر شانه راست و شمشیر در دستان سقا…
ردّ خونی بر خاک…
لحظه ای دیگر، مشک ها بر شانه چپ و شمشیر در دست دیگر
ردّ خونی دیگر…
و آنگاه… مشک ها به دندان…
و شمشیر…
آیا این مشک ها به تشنگان کربلا خواهد رسید؟…
این تیرها که از آسمان چون بارانی فرود می آیند، به دنبال چه می گردند؟
مشک های آبی که از گردن سواری بی دست آویزان است؟!
با سینه ای فراخ که سپر بلای مشک ها شده است؟
کدام یک فدای دیگری خواهد شد؟
پیکر پاکی بر زمین می افتد و حسین بن علی(ع) را بر بالین خود فرا می خواند.
 بر بالین قمری که بنی هاشم بر آن می نازید. و حال، حسین(ع) در مصیبتش می نالد و می گوید: :« کمرم شکست، چاره ام کم شد!؟»
اینک آخرین جوان بنی هاشم نیز سوار بر مرکب عشق شده وبه تاخت به سوی خورشید پیش می رود. خورشیدی که لحظه به لحظه، بیش از پیش در انتهای افق در زمین فرو می رود.
خورشیدی که تا به آن روز این چنین خود را سرخ ندیده و از حرارت خویش نسوخته است!
این انعکاس نور در کدامین دریاست که آسمان را یک پارچه گلگون کرده است؟
و این مرد کیست که خسته و تکیده، کمرش خم شده و پرچمش بر زمین افتاده؟
و این صدای ناله ها از کجاست که گوش فلک را پر نموده؟
دیگر در بنی هاشم، جوانی برای بیرون آوردن شمشیر از نیام، باقی نمانده است. یاران همه به دعوت حق لبیک گفته اند و سفر نیمه تمام خود را به پایان رسانده اند! از خیمه ها صدای شیون و فغان بلند تر می شود. و با دیدن پیکر جوانان خویش و با شنیدن صدای حسین بن علی(ع) که بانگ بر آورده: « آیا خدا پرستی هست که در راه کمک به ما، از خدا بترسد؟ آیا فریاد رسی هست که به امید صواب خدا ما را یاری کند؟»
و آنگاه حسین بن علی(ع) به در خیمه می آید و از زینب(س)، فرزند شیر خوارش را می طلبد تا برای آخرین بار با او وداع کند! و او را ببوسد و به سوی جبهه جنگ بازگردد.
اما آیا تیر حرمله، این فرصت را به او خواهد داد؟
تیری که بر گلو گاهی می نشیند…
و سرخی فلک را به سیاهی می کشاند!
خاک آغشته به خون کربلا، اینک با نوک شمشیر کنار زده می شود تا گودالی باز شود برای در آغوش کشیدن نوزادی، بی گناه!
و نماز پدری بر فرزندی که آخرین هدیه او به درگاه حق است!
و پس از آن وداع او با زنان و دختران…
و جدایی از آنان در میان اشک و ناله و آه …
و بیرون کشیدن دست از دست هایی که او را رها نمی‌کنند و بر ماندنش اصرار می ورزند.
بر ماندن آخرین منجی قبیله…
و در پایان، در خواست جامه ای کهنه برای پوشیدن در زیر زره، تا به وسوسه تصاحب جامه ای فاخر، تن را عریان نکنند!
و آنگاه… وداع با اهل خیمه.
 اما…
هنوز یک خیمه باقی مانده است.
خیمه ای که باید تا آخرین نفس برای بر پا ماندن آن جنگید برای نجات کسی که تنی بیمار دارد، اما وارث اسم اعظم و مواریث انبیاست که به او سپرده می شود.
و سخن گو و نقال این حادثه و آنچه در این محشر خونین رخ داده، برای آنان که نبوده اند و ندیده اند.
و تنها می شنوند!
برای نجات او که باید پرچمی را که از ابتدای خلقت، دست به دست چرخیده ،ازآدم به نوح، از نوح به ابراهیم، از ابراهیم به موسی، از موسی به عیسی، از عیسی به محمد، از محمد به علی و از علی به حسنین و اینک به او رسیده، بردارد و حلقه دیگری باشد و این زنجیر تا رساندن آن به موعودی که آن را بر فراز قله های عدل به اهتزاز در آورد.
کسی در میان کار زار ، بی صبرانه منتظر اوست؛
کسی که برای ثبت نام خود در دفتر تاریخ، لحظه شماری می کند!
کسی که فریاد می کشد: چه می گویی ای پسر فاطمه؟
پس شمر ، سخن امام را شنیده است؛
آنجا که گفته بود: اگر شما را دینی نیست و از روز معاد، باکی ندارید، لااقل در دنیا آزاده باشید. اگر از نژاد عرب هستید به حَسَب خود باز گردید!
و او که تنها سردی آهن و برندگی شمشیر برایش آشناست و تنها به خنجر و تیر و سپر، خو گرفته، نباید از آزادگی و دین داری چیزی در یابد!
کار بر حسین بن علی(ع) سخت تر شده است. پس بار دیگر ، سر به سوی آسمان بلند می کند: شکیبایی بر قضای تو دارم. پروردگارا، معبودی جز تو نیست. شکیبایی بر حکم تو ای فریاد رسِ آن کس که فریاد رسی ندارد. ای جاویدی که پایان ندارد. ای زنده کننده مردگان، آنکه در کیفر هر کس به آن چه کرده، استواری، میان من و این مردم حکم کن که تو بهترین حاکمانی!
از آسمان تیر می بارد و از شمشیر های عریان، خون!
شمشیرهایی که خونِ هفتاد نفر سیرابشان نکرده است!
و حال به دنبال پیکر دیگری می گردند…
اما چرا در آخرین لحظات، شمشیری در دستان صاحبش بی حرکت مانده و تن شبث بن ربعی، با دیدن پیکر حسین(ع) بر روی زمین، به لرزه می افتد. در نگاه امام که با نگاه او تلاقی پیدا کرده، چه دیده است که این گونه از کنار او گریزان شده و خنجر به گلویش فرود نیاورده است؟
نعره ای بر می خیزد: وای بر شما! مادرتان در عزایتان باد! منتظر چه هستید؟ او را بکشید!
چه کسی می داند کدامین خنجر سرد، به حرم خون حسین بن علی (ع) گداخته شد؟
 و چه کسی می داند لباس های چاک چاک و کهنه او بر تن که رفت؟
و شانه های پینه بسته اش را که دید؟
و شمشیر و زره اش، غنیمت جنگی که شد؟
و سرش بر نیزه، به دست کدام سوار، روانه شام گردید؟
 و اسب او به شلاق چه کسی، از پیکر حسین(ع) دور شد تا خبر پایان این حماسه خونین را برای خیمه گاه ببرد؟
و چه کسی برای اعلام شهادت به همگان سه بار تکبیر گفت تا زمین زیر پای خنجر به دستان بلرزد؟
و شرق و غرب، تیره گون شد!
و سنگی، خون بگیرد!
و گیسوان زنی به نظاره این ها ، لحظه به لحظه به سفیدی گراید!
و همه را ببیند!
و بداند که باید شاهد باشد!
 و شهادت دهد
که شهادت او، حکم بگرداند!
و فریاد های او، افسوس و حسرت را به آسمان برد!
و او همه را ببیند،
و بداند که باید شاهد باشد،
 شاهدی بر حماسه عشق
بر گریه سنگ!
خورشید بی رمق در انتهای افق پایین می رود و جای خود را به سیاهی شب می دهد…
شرمگین از بالا آمدن در این روز خونین!
شرمگین از نظاره این حادثه!
/ 0 نظر / 14 بازدید